هر کجا ظلمی جفا باشد درش
هر درختی را ثمر خم کرده است
قامت سرو حاصلش گم کرده است
گر چه زهر است او شفا دارد برش
گر بدانی رمز و راز اندرش
آب جاری در نشیب آید پدید
کی میان قله پنهان آب دید
در خشوع حاشا بسی امید است
همره او زنده ی جاوید است
ع.ا.بختیاری
خون کمترین بها است که با آن بداده اند
خواهی اگر ترانه از این عشق را به گوش
بشنیدنش به ناله و افغان بداده اند
این لاله مفت مفت نروید به ملک کس
بهرش به عرصه جنگ فراوان بداده اند
خلقی که لشکر مهاجم موران گوشتخوار
مغزش جویده اند کی از آن بداده اند
آزادی را به عرصه که ارزان نمیدهند
بهرش بهای بی حد و پایان نهاده اند
آنرا که شوق بودن این گو هر است به دل
در پاش جان و هر چه که در جان بداده اند
اصغر ترا چو شوق دیدن این گوهر است به ملگ
نورت به دهر به ابر گروگان بداده اند
در جمع و خیل گلرخان تو سرو بستان آمدی
من دیدمت وقت ورود تو مست ای کبک دری
با ناز و تمکین و صفا ای شوخ طوفان آمدی
بس کن تغافل در نگاه ای دلبر مه روی من
از زلف پر چنگ و سیاه پاشیده دامان آمدی
افتاده دل در زلف تو ای شاه خوبان لطف کن
بردی دلم را پار تو اکنون پس جان آمدی
اصغر فدای عشق کن جان و تن و مال و سرت
در بزمگاه عاشقان زخمی به دوران آمدی
ع.ا.بختیاری
در تن اگر که جان است لطفت به هر مکان است
روحم رود ز جسمم قهرت اگر نمایی
ما را امان قهرت لطف تو مهربان است
جان و توان و جسمم گردد فدای راهت
بی روی و بویت ای خوب ما را کجا زمان است
لطفت ز ما مگردان ای رونق نصیبم
ایندل اگر چه خون است مرغی ز آشیان است
جان و جهانم از تو هر چه که دانم ا ز تو
بی نام و رویت ای حسن کی حسن در جهان است
روشن نما تو ظلمت ای نور و ای درخشش
اصغر به ظلمت عصر عمریست همزمان است.
ع.ا.بختیاری
ای نور بر ظلمت زندگی
ای همای سعادت و خوشبختی
ای اوج عظمت انسانی
ای مبین روزهای انسانی تاریخ
ای نشان آقایی و افتخار و عظمت در تقدیر انسان
ای مغلوب ظلمت و کین و ای اسیر فتنه و جور
ای عشق سلام
ای محبت درود و
ای همدلی شاد باش
میدانم که از وجود خود خواه من در حریم خویش خسته شدی و
فرار را بر قرار ترجیح دادی زیرا
نور و ظلمت را با هم سر سازگاری نیست
هر گاه نور بدرخشد دیگر ظلمتی در کار نخواهد بود
و اگر ظلمت سایه ی شوم خود را بر عرصه پهن نماید
دیگر امید دیدن و ماندن میسر نگردد مگر
با نور محبت و عشق که
من بدبخت هر آنچه روشنی در زندگی ام بوده در
قمار ظلمت و کین باختم
و اکنون سرمایه ای جز افسوس
و همنوایی جز درد در وجود خویش ندارم .
ع.ا.بختیاری
دادگاه عدل حق تنها محکمه ایست که
برق زر و زور تاثیر در حکم آن ندارد
و لطف حق حاصل نمی گردد مگر
با نیت خیر و عمل نیک و محبت و دوستی با همنوع .
ع.ا.بختیاری
از شاهراه درد و رنج و زجر گذشت و
مصائب بیشماری را تحمل کرد و اما
آنهاییکه بدون تحمل سختی و دشواری راه
می خواهند سعادت و خوشبختی را در آغوش بگیرند
بدانند که در عالم خیال زندگی می کنند و
بین عالم واقعیت و خیال مرزیست بی نهایت .
ع.ا.بختیاری
شب به روزم بنگر باز هویدا گردید
آنکه یکدور به تاراج ببره دل و دین
العجب باز کنون حافظ دلها گردید
چند روزی دل ما راحت از او کرد به سر
با زخمان دلم بر نگه پیدا گردید
با چه چرخش فلکا بر سرما می چرخی
دل به امید تو روز شب به ره حاشا گردید
یار ناکس نشود یار در او جوهر نیست
باز خاشاک زمان بر نگه زیبا گردید
آن بدی کرده به ما خوب نگردد امروز
گو به تاریخ تو ای زشت چه زیبا گردید
دست بردار و برو چونکه به دل جای تو نیست
عطر بوی گل یار آمد و رویا گردید
اصغرا روز چنین کوته ایام بود
قاتل دل نشود خادم ماوا گردید
ع.ا.بختیاری