در تن اگر که جان است لطفت به هر مکان است
روحم رود ز جسمم قهرت اگر نمایی
ما را امان قهرت لطف تو مهربان است
جان و توان و جسمم گردد فدای راهت
بی روی و بویت ای خوب ما را کجا زمان است
لطفت ز ما مگردان ای رونق نصیبم
ایندل اگر چه خون است مرغی ز آشیان است
جان و جهانم از تو هر چه که دانم ا ز تو
بی نام و رویت ای حسن کی حسن در جهان است
روشن نما تو ظلمت ای نور و ای درخشش
اصغر به ظلمت عصر عمریست همزمان است.
ع.ا.بختیاری
ای نور بر ظلمت زندگی
ای همای سعادت و خوشبختی
ای اوج عظمت انسانی
ای مبین روزهای انسانی تاریخ
ای نشان آقایی و افتخار و عظمت در تقدیر انسان
ای مغلوب ظلمت و کین و ای اسیر فتنه و جور
ای عشق سلام
ای محبت درود و
ای همدلی شاد باش
میدانم که از وجود خود خواه من در حریم خویش خسته شدی و
فرار را بر قرار ترجیح دادی زیرا
نور و ظلمت را با هم سر سازگاری نیست
هر گاه نور بدرخشد دیگر ظلمتی در کار نخواهد بود
و اگر ظلمت سایه ی شوم خود را بر عرصه پهن نماید
دیگر امید دیدن و ماندن میسر نگردد مگر
با نور محبت و عشق که
من بدبخت هر آنچه روشنی در زندگی ام بوده در
قمار ظلمت و کین باختم
و اکنون سرمایه ای جز افسوس
و همنوایی جز درد در وجود خویش ندارم .
ع.ا.بختیاری
دادگاه عدل حق تنها محکمه ایست که
برق زر و زور تاثیر در حکم آن ندارد
و لطف حق حاصل نمی گردد مگر
با نیت خیر و عمل نیک و محبت و دوستی با همنوع .
ع.ا.بختیاری
از شاهراه درد و رنج و زجر گذشت و
مصائب بیشماری را تحمل کرد و اما
آنهاییکه بدون تحمل سختی و دشواری راه
می خواهند سعادت و خوشبختی را در آغوش بگیرند
بدانند که در عالم خیال زندگی می کنند و
بین عالم واقعیت و خیال مرزیست بی نهایت .
ع.ا.بختیاری
شب به روزم بنگر باز هویدا گردید
آنکه یکدور به تاراج ببره دل و دین
العجب باز کنون حافظ دلها گردید
چند روزی دل ما راحت از او کرد به سر
با زخمان دلم بر نگه پیدا گردید
با چه چرخش فلکا بر سرما می چرخی
دل به امید تو روز شب به ره حاشا گردید
یار ناکس نشود یار در او جوهر نیست
باز خاشاک زمان بر نگه زیبا گردید
آن بدی کرده به ما خوب نگردد امروز
گو به تاریخ تو ای زشت چه زیبا گردید
دست بردار و برو چونکه به دل جای تو نیست
عطر بوی گل یار آمد و رویا گردید
اصغرا روز چنین کوته ایام بود
قاتل دل نشود خادم ماوا گردید
ع.ا.بختیاری
عیان او از وفا گوید مگر بارش وفا باشد؟
اگر یاری شود در ره مسافر یار بسیار است
نظر بر یار بی یاری بدان نامش جفا باشد.
ع.ا.بختیاری
این چه لطفیست که دلدار نماید با یار / یار زو خوار شده خسته و بیمار شده
درس در مکتب یاری نبود ظلم و ستم / ظالم این عصر به ما یار وفادار شده
ای نگارم نشود بخت و بقا همدم من / سرطانی ز ستم بر دلم ای یار شده
بین طبیبی نبود چاره ی دردم سازد / که طبیب من و ما یار ستمکار شده
هر طرف می نگری درد و غم و رنج و الم / اینچه دردیست کنون بر دل بیمار شده
اصغرا لطف خدا چاره ی هر درد کند / لیک حیف اینکه خدا دور ز کردار شده
ع.ا.بختیاری
آنروز که چشم من مست از نگهت گردید / آن باده ی نوشین را اکنون به سفر خواهد
بس چشم سیاه باشد بس رو چو ماه باشد/ لیکن چه کنم این دل زین جمله حذر خواهد
این دل که به خون گشته از تیر نگاه تو / با شوق ز حد بیرون آن را به جگر خواهد
دانم که چه می خواهد این دل به بر اصغر / جانانه ی زیبا را مستانه به بر خواهد
ع.ا.بختیاری
ما را رها تو رو به کدام سو نموده ای
خونم به جور ریختی فرمان بده به قتل
دانم که تو به خوردن خون خو نموده ای
ع.ا.بختیاری
در هر زمان و هر مکان مانع تعدی و تجاوز انسان در
حریم آزادی و زندگی شخصی دیگران می شود و
پلگان محبتیست که اجازه ی ورود
در حریم دیگران را
با جواز عشق و محبت مسوولیت داده
و برای رونق زندگی دیگران
انسان را ملزم به همکاری و همدلی و ایثار می نماید
و اگر جز این باشد
ارتجاعی بیش نیست
و باید آن را به زباله دان تاریخ سپرد
و هیچگاه در حریم قدرتش سجده ی تعبد و تسلیم بجا نیاورد .
ع.ا.بختیاری
و شجاعت چون خورشید
ظلمت زندگی را نابود ساخته و
نور و روشنی و امید را به شجاعان هدیه می دهد
و ظلمت و بدبختی و فقر متعلق به ترسوها و بز دلان تاریخ است
و ظلمت هدیه ای جز بدبختی و نفاق و ذلت و فقر ندارد.
ع.ا.بختیاری
هویتی باید تا ظهور باشد
ما که لگدمال کننده ی هویت خویش ایم
چگونه امید درخشش داشته باشیم
زیرا دوری روی حسن آن عشق
چنان دور از رحمتمان کرده که
دانستیم و باور کردیم که نیستیم
اگر او نباشد.
ع.ا.بختیاری
ای عقاب بلند پرواز و سبکبال محبت و عشق !
می دانم پرواز در محدوده ی خرد و پایین سزاوار تو نیست!
زیبایی عظمت تو در اوج معنی می گیردو
محبت و عشق پرواز توست که به زندگی طعم می بخشد
پرواز کن تا اوج و عظمت کهکشان ها
تا ببینم و قرین و همدم عشق گردم
در جلال عظمت پرواز توست که عظمت و رفعت جان می گیرد
پرواز کن در اوج عظمت و رفعت
که زیبنده ی توست
ای عقاب سبکبال عشق
و من عاشق دیدن پرواز با عظمت تو
ع.ا.بختیاری
زلف پر پیچ و خمش بر سر ماه افتاده
گفتمش کفش تو کو خانه کجا راه برو
گفت از کرده ی من عقل ز جا افتاده
آنکه راهش سفر و مستی می است مدام
عاقبت تو نگری مست ز پا افتاده
اصغر این گفته ز ناصح بشنو قصد مکن
هر که این ره بگزیده است به چاه افتاده
ع.ا.بختیاری
ای جویای قدرت عشق و جوانمردی
ای سرگردان در پیچ و خم گذر عمر و زندگی
ای پوینده ی افتخار و عظمت و سربلندی
قلب را مامن عشق کن
تا همه ی سعادت ها از آن تو شود زیرا
قلمرو محبت و عشق بی انتهاست
و برای سفر در این بی نهایت
اشک قلب
و شوق را توشه ی راه
و تکت قطار سریع السیر شهر بهشت بنما تا
در ساهه ی لطف همیشگی عشق
همیشه جاویدان
موفق
و پیروز باشی.
ع.ا.بختیاری
دریچه ی قلب را برای محبت همیشه باز کرد
و تسخیر نمود
اما با قدرت زر و زور کم دوام ناقص و منفور است
علی اصغر
که خدایت عنان اختیارت را به دست خودت داده
خواهی رهرو کین و نفرت شو و خواهی مطیع عشق و رفعت
اختیار با توست ای اعجوبه ی خلقت
هر چه خواهی گزین که خداوند از کرانه های بحر لطفش عظمتت داده
و قرین عقلت گردانیده تا باشد با پیروی از عشق و نور ظلمت زندگی خویش را نا بود سازی
و بدان که محبت و عشق رستگاری
و کینه و نفرت
آتش همیشه سوزان را در سینه ی خود دارد
علی اصغر بختیاری
و رحمت حق بر آنهایی باد که
برای به وجود آوردن لحظه های شاد
پر لبخند و سرشار از عشق برای مردم عمرشان را فدا کردند
زیرا زندگی با لبخند و عشق معنی می گیرد
در پیچ و خم آرامگاه های روزگارش هر قدرتی را خواهی یافت
و چه قدرتهایی که در تلاش برای ماندن خود را در کام قدرت ویرانگر او اسیر یافته اند
رفتن حق است و ماندن میسر نشود جز اینکه
قلب انسان جایگه نور و عشق و مهر گردد
تا عشق خانه نکند گلی نروید و جهان بی گل کجا گلستان گردد
گل عشق است و صد حیف که عشق در اسارت من و
در آتش سوزان خشم من می سوزد و
صدای سوزش ناله های خویش را در دل زمان به یادگار میگذارد
دنیا گورستانی است در دست تاریخ و حق
و فرو برنده ی من های بسیار در سینه ی خویش
من هایی که بو ده اند اما اکنون نیستند.
علی اصغر بختیاری
در دام غم عشق تو بنگر که اسیرم
در عرصه ی دنیا که به جز آه ندارم
چون عشق تو دارم مپندار فقیرم
علی اصغر بختیاری
یارم کباب کرد از غم دل مرا / او را به پیش غیر رسوا نمیکنیم
از بهر یار خود هرسو به شهرها / هر چند میرویم پیدا نمیکنیم
شمع محبت ایم با سوز خود کنون / جز یار خود به خود شیدا نمیکنیم
مجنون روی یار در شهر غربت ایم / لیلی خود کنون پیدا نمیکنیم
زیبا دیار ما رویای ما تویی / پیدا به مثل تو زیبا نمیکنیم
ماوای ما تویی دنیای ما تویی / جز یاد روی تو والله نمیکنیم
بر ما اگر دهند کل جهان را / جز پای کوه تو ماوا نمیکنیم
اصغر فدایی ات دائم چو بوده است / در سوز عشق تو غوغا نمیکنیم
علی اصغر بختیاری
هر دم به چشم من تویی بگو جهان کیستی
لطف به من نمی کنی گرچه به ره نشسته ام
نا ز به ما کنی همی لطف کنان کیستی
من ره تو گزیده ام تا برسم به کوی تو
بگو تو ای سرو روان سرو روان کیستی
سوخته ام ز غصه ات سوزش من اثر کند
تو ای نگار خوب من مونس جان کیستی
دوش بدیدمت که مست ز خانه ات به در شدی
بگو تو ای عزیز من مست از آن کیستی
شب به امید وصل تو صبح کنم سالهاست
نگفته ای تو ماه من امشب از آن کیستی
رو ره او بگیر و گو دلبر خوشخرام من
اصغر فدای ناز تو بگو شبان کیستی
علی اصغر بختیاری
از بوی عشق و دوستی مستانه ام مستا نه ام
یکدم نیاسود این دلم از جور آن دلدار خوب
در کوی هجرش با جهان بیگانه ام بیگانه ام
هر جا که شمع حسن یار روشن کند میخانه را
دانم دلم م ا ر ا برد در گوشه ی میخانه ام
گرچه نداده پای خود ما را مکان زندگی
عشق او بکرده خوان دل یارا اگر بیخانه ام
ما در شراب عشق یار مستی عالم دیده ایم
هر جا که نامی از وی است ای یار بنگر دانه ام
با یار و مستی نگا ر مستی عالم با دل است
اصغر دهد گویا شراب آن ساقی میخانه ام
علی اصغر بختیاری
عشق بیند جهان به دیده ی یار/طمع نفس در لجام می ماند
یار باشد به قلب و جلوه ی یار / یار یار محظ در کلام می ماند
صبر همدم شود به قلب ز عشق/تیغ قهر او در نیام می ماند
مست گر شد ز چشم مست نگار/هوش و شوق کی به جام میماند
غضب و قهر دل به خشم نگار/ گر بود همچو شیر رام می ماند
سحر و جادوی غیر به حیطه ی عشق/ پخته کی گشته خام می ماند
گر بسوزد دلش به خشم نگار/ با دو صد سوز یک کلام می ماند
بهر عشق مانعی نه زور و زر است/زور و زر بر درش غلام می ماند
همه لیل و نهار با یار است / یار و عشق والسلام می ماند
عشق شاهنشهی کند به قلب و وجود/در وجود اصغر او مدام می ماند.
علی اصغر بختیاری
یار یار تو منم لطف به بیگانه مکن
مست کردی تو مرا از خود و آن نور نگه
یار مستم ز تو من صحبت پیمانه مکن
ناز کردی همه جا با من و این قلب حزین
نا ز هر جا بکنی یار تو د ر خانه مکن
شهره گشتیم همه از غم و از درد رخت
بس بود تا به ابد یار تو افسانه مکن
در برم نیست به جز عشق و غم و هجر تو یار
عیب جویی به برم یار تو چون شانه مکن
سوخته این دل من شمع تو در بزم وفاست
یا ر پروانه منم غیر تو پروانه مکن
عشق تو کرده مرا بند به صد درد زمان
رحم کن اصغر خود یار به زولانه مکن
علی اصغر بختیاری
همراز و همدم همه طرار گشته ای
ناحق بگشته حق همه اندر حریم تو
تو حامی و انیس به خونخوار گشته ای
جز حرف عشق و مهر نشد عشق همدمت
کشتی تو عشق را و طلبکار گشته ای
خوردی تو روز و شب همه خون از دل عزیز
برگو به نصف شب ز چه خمار گشته ای
آزادگی بمرده چو آزادگان برفت
یارا به چیست مست ز اغیار گشته ای
چشمت چو دانه دید و ندید دام دانه را
خوردی تو یار و سخت گرفتار گشته ای
دیگر نشان یاری و عصمت به دل نماند
عصمت بداده حامی کفار گشته ای
دیگر نه عشق ماند و نه عاشق نه عاشقی
دیدم به دام صد هوس ای یار گشته ای
دیگر مگو ز ملک محبت که شد خراب
اکنون تو حاکم خرابه ی ادوار گشته ای
اصغر برو به گوشه ی عزلت به یاد یار
این هم غنیمت است که نه آزار گشته ای
علی اصغر بختیاری
نعره از جام شراب از هر طرف آید بگوش/ هر قدر جستم به دستی ساغر و پیمانه نیست
جمله عالم مست سازد این شراب زندگی/ مست از لیلی شده مجنون خود دیوانه نیست
ای رفیق در ره برو تا کی تو غلطان میروی/ره تو خود بیخود برفتی این ره جانانه نیست
راه جانان را چو غلطان میروی هشیار باش/ تا رسی بر جاه تو صد دام است و دانه نیست
بر ندای عشق زد او تیشه اش بر بیستون/ عشق میخواهد از آن فرهاد خود بیخانه نیست
عشق مستی دارد و مستان عشق آسوده اند/ زین دو ره بگزین اصغر عقل خود بیگانه نیست
علی اصغر بختیاری![]()
بگفتا میگذارم سر به دامت یار مت آهسته آهسته
بگفتم وعده دادی وصل خود اکنون پشیمانی
بگفتا بر قرارم می کنم اقرار من آهسته آهسته
بگفتم من ز هجرت سخت بیمارم دوایم ده
بگفتا می کنم درمانت ای بیمار من آهسته آهسته
بگفتم لطف تو کو تا به کی سوزم به هجرانت
بگفتا مست می گردد خمار آهسته آهسته
بگفتم سرد دنیایم بود خورشید خود بنما
بگفتا ابر می افتد ز کار آهسته آهسته
بگفتم دیدن رویت روا باشد به هر روزی
بگفتا می کنم دیدار با تو یار من آهسته آهسته
کنون اصغر به امید وصالش لحظه ها بشمار
زمستان است و می آید بهار آهسته آهسته .
علی اصغر بختیاری
ظلمت خلق می شود و شیطان نفس اماره بر زندگی حاکم می گرددو طلوع خورشید رحمت را مجبور به غروب می سازد
و هر گاه خورشید رحمت و محبت و عشق غروب نمود
دنیا جهنمی خواهد شد برای همه
که
در آن انسانیت و آرامش بی معنی خواهد بود.
علی اصغر بختیاری![]()
با طوفانی از شهامت و مردانگی و ایثار با قدرت شیطانی نفس به جنگ بر خیزیم تا
ندای خود خواهی اش را خاموش سازیم
تا خورشید عدالت عشق بتابد و به زندگی معنی بخشد
و بدانکه شجاعت در حریم حق
خالق زندگی و قاتل مرگ است .
علی اصغر بختیاری![]()
باید سختی زمین را با تلاش و جهد زیر و رو کرد و به دورش انداخت و از تاریکی عمق گذشت تا به پاکی و شفافیتآب زلال رسید
یا باید منتظر ماند تا بارش رحمت لطف ظلمت و تاریکی را نابود سازد
باید طپید و تلاش کرد تا زنده ماند و درانتظار دور از رحمت مردگان متحرک صفحه ی هستی خواهیم بود اسیر و تشنه ی شیطان دیو نفس .
علی اصغر بختیاری![]()
اگر تو نباشی تحمل نیست ! ای حسن
بی قراریست و درد ! ای جلال
تو باش تا حسن باشد و ساقه ی دلبری جوانه زندو گل عشق بشکفد .
ای توان در وجود و ای حسن در زندگیم!
بتاب از نوری که در دو چشم تو باید جست!
بر زندگی ام تا زنده بمانم .
اسم او ثبت شود در نامه ی اعمال زندگی . تغییر ناپذیر از آنچه است دگر ناشدنی .
ای نور تو باش تا عدالت اجرا گرددو حکم پیروزی عشق به تحریر در آید
ای جمال ![]()
علی اصغر بختیاری
علی اصغر بختیاری
علی اصغر بختیاری
علی اصغر بختیاری
علی اصغر بختیاری
کشت عشق تو دهد حاصلی از عشق به بار /
شادم از اینکه دگر یار ستم نیست مرا![]()
علی اصغربختیاری![]()
علی اصغربختیاری
علی اصغربختیاری
علی اصغربختیاری
علی اصغر بختیاری
علی اصغربختیاری
علی اصغر بختیاری
علی اصغر بختیاری
علی اصغربختیاری
علی اصغر بختیاری