شب به روزم بنگر باز هویدا گردید
آنکه یکدور به تاراج ببره دل و دین
العجب باز کنون حافظ دلها گردید
چند روزی دل ما راحت از او کرد به سر
با زخمان دلم بر نگه پیدا گردید
با چه چرخش فلکا بر سرما می چرخی
دل به امید تو روز شب به ره حاشا گردید
یار ناکس نشود یار در او جوهر نیست
باز خاشاک زمان بر نگه زیبا گردید
آن بدی کرده به ما خوب نگردد امروز
گو به تاریخ تو ای زشت چه زیبا گردید
دست بردار و برو چونکه به دل جای تو نیست
عطر بوی گل یار آمد و رویا گردید
اصغرا روز چنین کوته ایام بود
قاتل دل نشود خادم ماوا گردید
ع.ا.بختیاری