در تن اگر که جان است لطفت به هر مکان است
روحم رود ز جسمم قهرت اگر نمایی
ما را امان قهرت لطف تو مهربان است
جان و توان و جسمم گردد فدای راهت
بی روی و بویت ای خوب ما را کجا زمان است
لطفت ز ما مگردان ای رونق نصیبم
ایندل اگر چه خون است مرغی ز آشیان است
جان و جهانم از تو هر چه که دانم ا ز تو
بی نام و رویت ای حسن کی حسن در جهان است
روشن نما تو ظلمت ای نور و ای درخشش
اصغر به ظلمت عصر عمریست همزمان است.
ع.ا.بختیاری