در جمع و خیل گلرخان تو سرو بستان آمدی
من دیدمت وقت ورود تو مست ای کبک دری
با ناز و تمکین و صفا ای شوخ طوفان آمدی
بس کن تغافل در نگاه ای دلبر مه روی من
از زلف پر چنگ و سیاه پاشیده دامان آمدی
افتاده دل در زلف تو ای شاه خوبان لطف کن
بردی دلم را پار تو اکنون پس جان آمدی
اصغر فدای عشق کن جان و تن و مال و سرت
در بزمگاه عاشقان زخمی به دوران آمدی
ع.ا.بختیاری